تبلیغات
✘ خآطرات یه כخیـ ـ ـ خل و چل ✘ - .ـ.ـ.ـ.ـ.

                               ✘ خآطرات یه כخیـ ـ ـ خل و چل ✘            

.ـ.ـ.ـ.ـ.
چهارشنبه 1 آذر 139603:37 ب.ظ  
سلام سلامعشقتون اومد

خب خب امروز مثل هرروز رفتم مدرسه


البته صبح خواب موندم 

رفتم مدرسه مثل همه بچه ها نشستم زیستمو مرور کردم
معلم ما نیم ساعت دیر اومد سر کلاس

تا اومد سریع گفت بچه هایی که سه نفره هستن یک نفرشون بره تو سالن بشینه

نوبت من بود برم تو سالن بشین

منم مثل به دخمل خوب و حرف گوش کن رفتم نشستم تو سالن
هیچی دیگه بعد برگه رو داد و ماهم شروع کردیم نوشتن

ولی خداییش خیلییییییی اسون بود

بعد امتحان رفتم تو کلاس ساندویچ کباب ترکیمو خوردم

زنگ بعد عربی داشتیم 


معلممون خانم فرهادیه
باید نمره امتحان هارو میداد
مطمعن بودم گند زدم
همینجور داشت نمره ی بچه ها رو میخوند یهو گفت هلنا

حالا من کلی التماس و خواهش که توروخدا جلوی بچه ها بلند نگین ابروم میره من گند زدم 

خانم فرهاد : آخه 20 شدی 

قیافه من :

من : واقعا ؟

خانم فرهادی : بنظرت من باهات شوخی دارم ؟ 
هیچی دیگه بعد زنگ عربی تموم شد زنگ بعد ورزش داشتیم

من و سه تا از دوستام حوصله ورزش نداشتیم واسه همین بالا موندیمو خاطره گفتیم

دوستم میگفت مامان باباش  وقتی این امادگی بود از هم جدا شدن

خیلی دلم براش میسوزه

میگفت باباش معتاد بود هی مامانشو کتک میزد
میگفت اول از هم طلاق گرفتند روانی شده بودم که بابام بهم توجه نمیکنهولی الان اصلا برام مهم نیست

این و داداشش هردوتا با مامانش زندگی میکنند

    
♦ Helena ♦ کــامـــنت()