تبلیغات
✘ خآطرات یه כخیـ ـ ـ خل و چل ✘

                               ✘ خآطرات یه כخیـ ـ ـ خل و چل ✘            

:)
سه شنبه 30 آبان 139602:58 ب.ظ  
سلام به همه ! خوبین خوشین 

من هلنا هستم مدیر این وب

خب من تو این وب از همه چیزای دخملونه آپ میکنم

من تو اینجادلنوشتهعکس نوشتهخاطراتم
و ...... رو میزارم 

من دوست دارم با همتون دوستبشم

خب این وب قانون ندارهکپی ازادولی با ذکر منبع


تبادل لینک هم داریم
خب خبحالا برین یه چرخی تو وب بزنین

تولد وب : ۲۹ آبان 

    
♦ Helena ♦ کــامـــنت()      


امتحان مبتکران
جمعه 3 آذر 139601:44 ب.ظ  
سلام علیکمامروز صبح امتحان مبتکران داشتم

مامانم منو ساعت هفت و ربع بیدار کرد


منم پاشدم سریع لباس پوشیدم رفتم ازمون دادم

خداروشکر ازمونم خیلی بهتر از دفعه قبل بود

    
♦ Helena ♦ کــامـــنت()      


.ـ.ـ.ـ.ـ.
چهارشنبه 1 آذر 139603:37 ب.ظ  
سلام سلامعشقتون اومد

خب خب امروز مثل هرروز رفتم مدرسه


البته صبح خواب موندم 

رفتم مدرسه مثل همه بچه ها نشستم زیستمو مرور کردم
معلم ما نیم ساعت دیر اومد سر کلاس

تا اومد سریع گفت بچه هایی که سه نفره هستن یک نفرشون بره تو سالن بشینه

نوبت من بود برم تو سالن بشین

منم مثل به دخمل خوب و حرف گوش کن رفتم نشستم تو سالن
هیچی دیگه بعد برگه رو داد و ماهم شروع کردیم نوشتن

ولی خداییش خیلییییییی اسون بود

بعد امتحان رفتم تو کلاس ساندویچ کباب ترکیمو خوردم

زنگ بعد عربی داشتیم 


معلممون خانم فرهادیه
باید نمره امتحان هارو میداد
مطمعن بودم گند زدم
همینجور داشت نمره ی بچه ها رو میخوند یهو گفت هلنا

حالا من کلی التماس و خواهش که توروخدا جلوی بچه ها بلند نگین ابروم میره من گند زدم 

خانم فرهاد : آخه 20 شدی 

قیافه من :

من : واقعا ؟

خانم فرهادی : بنظرت من باهات شوخی دارم ؟ 
هیچی دیگه بعد زنگ عربی تموم شد زنگ بعد ورزش داشتیم

من و سه تا از دوستام حوصله ورزش نداشتیم واسه همین بالا موندیمو خاطره گفتیم

دوستم میگفت مامان باباش  وقتی این امادگی بود از هم جدا شدن

خیلی دلم براش میسوزه

میگفت باباش معتاد بود هی مامانشو کتک میزد
میگفت اول از هم طلاق گرفتند روانی شده بودم که بابام بهم توجه نمیکنهولی الان اصلا برام مهم نیست

این و داداشش هردوتا با مامانش زندگی میکنند

    
♦ Helena ♦ کــامـــنت()      


امروز صبح
سه شنبه 30 آبان 139609:21 ب.ظ  
من دیشب برای امروز صبح ساعت زنگ گذاشته بودم تا مثلا پاشم ریاضی بخونم
عاغا ساعت من ساعت 6 زنگ زد بیدار شدم زنگشو قطع کردم دوباره خوابیدم :|
بعد مامانم اومد منو بیدار کرددیدم ساعت ده دقیقه به هفته
هیچی دیگه سریع لباس مدرسه پوشیدمبعد با بابام رفتیم مدرسه
رسیدیم مدرسه سریع رفتم تو کلاس تند نشستم ریاضی خوندم تا معلم بیاد
بعد معلم اومد و درس داد و هی حرف زد
زنگ تفریحی خورد همه عین قوم مغول به حیاط حمله کردن
زنگ بعد از ریاضی ازمایشگاه داشتیم
زنگ ازمایشگاه رفتیم تو ازمایشگاه ولی من هیچی نتونستم ببینم
بعد زنگ تفریح خورد دوباره بچه ها مثل قوم مغول به حیاط هجوم بردن
زنگ بعدش اجتماعی داشتیم
سر کلاس تشنم شد داشتم آب میخوردم
یهو معلم گفت این مسخره بازی ها چیه تو کلاس در میاری چرا تو کلاس بازی در میاری
یه اب خوردن میگفت مسخره بازی و بازی در اوردن سر کلاس
مردم اسکول شدن بخدا
هیچی دیگه بعد زنگ خونه خورد بازم همه حمله کردن
بابام اومد دنبالم بعد با هم رفتیم برای پاسپورت 
کل خانوادمون پاسپورت گرفتیم البته سفارش دادیم منم امروز رفتم برای انگشت نگاری
دیگه فکر کنم تا فردا پس فردا پاسپورتمون بیاد


    
♦ Helena ♦ کــامـــنت()      


گشنمهههههه
سه شنبه 30 آبان 139608:34 ب.ظ  
عاغا توی خونمون یک بوی قرمه سبزی پیچیده
منم گشنمه 
بابام هم نیم ساعت دیگه میا‌د 
شام هم کباب ترکی داریم

راستی نظرات چرا کمه 

کلتونو میکنم نظر ندین
فعلا

    
♦ Helena ♦ کــامـــنت()      


نظرسنجی
سه شنبه 30 آبان 139607:17 ب.ظ  
بازم سلامخب خب 
بالاخره زیست خوندم
خب اومدم بگم نظرسنجی گذاشتم
شرکت نکنین من میدونم و شما

همین دیگه

    
♦ Helena ♦ کــامـــنت()      


وب بهترین دوستم
سه شنبه 30 آبان 139604:43 ب.ظ  
سلامی دوبارهحال ندارم زیست بخونم
خب خب اومدم وب دوست جون جونیمو بهتون معرفی کنم
خب حالا بهترین دوست من کیه ؟
معلومه ......اجی دریا

البته همتونو دوست دارم

خب برای ورود به وب اجی دریا کلیک کن


    
♦ Helena ♦ کــامـــنت()      


امتحان زیست
سه شنبه 30 آبان 139603:20 ب.ظ  
سلام سلام صدتا سلام هزارو سیصد تا سلام
عاغا ما یه مدیر داریم که خیلی سخت گیرههی میگه درس بخونید
حتی میگه تو حموم و دستشویی درس بخونیدو وقت رو از دست ندین
اسم مدیرمون هست خانم طبری
همش میگه من شما رو مثل نارنج آب میگیرم
از اول سال تا الان سه نفر رو اخراج کردبخاطر درس نخوندن !
بعد به مامانم میگم این مدیره خیلی وحشیه میگه حقتونه فقط این میتونه شمارو ادم کنه 
من واقعا از طرفداری مامانم ممنونم 
معلم زیست ما دختر خانم طبری هستشولی خیلی مهربونه
من نمیدونم اخلاق این بچه به کی رفتههم مامانش بد اخلاقه هم باباش
دوشنبه ما امتحان زیست داشتیم ولی هیچکدوم از بچه ها به علاوه خودم هیچی نخونده بودن
برای همین دست به یکی کردیم و به معلم گفتیم شما نگفتین امتحان داریم
معلممون همون خانم صادق پور یا دختر خانم طبریه 
هیچی دیگه قرار شد چهارشنبه امتحان بگیره
در نتیجه فردا امتحان زیست دارم
همین دیگه 

    
♦ Helena ♦ کــامـــنت()